تبليغاتX
<

> <
java script by:dariushkamani.BLOGFA.COM > < عکس و ترفند
 
عشقولانه
می شود با تو گذشت
از شب خیس غزل
از چراغانی گلهای شقایق در باد.
می شود با تو پر از حادثه بود.
با تو سرشار شد از عطر خوش یک آواز
با تو لبریز شد از روشنی یک پرواز
می شود با تو به غمها خندید
و به آغاز گل سرخ رسید.
ای صمیمی تر از احساس قناری در باد
ای رهاتراز موج
می شود با تو به پرواز رسید
آب را هم حس کرد
و غزل را فهمید
و درون یک برگ خالق آینه ها را هم دید.
به تو از عشق نگفتم اما
می شود با تو به سرشارترین لحظه ی روئیدن یک عشق
رسیداسمت
رو بر روی سنگ نوشتم٬ پاک شد!

اسمت رو بر روی پنچره نوشتم٬ باد برد.

اسمت رو بر روی ابر نوشتم٬ آن ابر بارید و با آب باران پایین آمد.

اسمت رو بر روی آب شور دریا نوشتم٬ اما خوب چه کنم شنا بلد نبود و غرق شد.

اسمت رو بر روی پشت عکس یادگاری نوشتم٬ وقتی عکس را در دستم گرفتم٬ پاک شد!

اسمت رو بر روی صورتم نوشتم ولی افسوس با سیلی آقای ناظم پاک شد.

اسمت رو بر روی جاده نوشتم اما زیر کامیون پر خرمن له شد!

اسمت رو بر روی تخته وایت برد نوشتم٬ مادرم که آمد٬ آن را پاک کرد و چیزی دیگر نوشت.

اسمت رو بر روی قلب کوچکم نوشتم٬ دوستت دارم.

هر کسی یه روزی می آد و یه روزی میره. یکی با دلش میره. یکی با پاهاش. مواظب باش کسی با پاهای خودش از دلت نره!

عشق یعنی کوچک کردن دنیا به اندازه یه نفر یا بزرگ کردن یه نفر به اندازه دنیا.

می خواستم برای از دست دادنت گریه کنم ولی دیدم تمام اشکهایم را برای به دست آوردنت ریخته ام.

باغبان دل شدن هم غنیمت است٬ پس گلی بکارین تا همیشه خوشبو باشد. 

کاش در دنیا سه چیز نبود: عشق. غرور و دروغ. آنوقت مجبور نبودی به خاطر عشق از روی غرور دروغ بگی.

زندگی شهد گل است. زنبور زمانه می خورد آن را. و آنچه می ماند عسل خاطره هاست.

دو تا آدم برفی دو طرف رود خونه عاشق هم می شن. از عشق هم آب می شن تا شاید وسط رود خونه به هم برسند.

می دونی چرا رنگ غروب سرخه؟ چون وقتی می بینه من تو رو دارم٬ آتیش میگیره.

تا حالا از گرمای خورشید ناراحت شدی ؟!
من هیچ وقت ناراحت نمیشم چون تو آتش عشق تو سوختم...
 چشم های تو را دوست دارم ... نه به خاطر زیبائیشون ... بلکه به خاطر اینکه چشم های تو هستند...
 
عده اي دايم مي نالند که گل سرخ خار دارد ما يايد شاد باشيم که خارها گل دارند
 
كاش 1000 بار نوشتن دوستت دارم جريمه ي مدرسه ام بود
 
اگر رفتم تو يادم کن. اگر مردم تو خاکم کن. اگر ماندم در اين دنيا، به مهر خود تو شادم کن
 
زندگی را دوست دارم نه در قفس. عشق را دوست دارم نه در هوس. تو را دوست دارم تا آخرین نفس
 
به دست آوردن خوشبختي بزرگ ترين فتح زندگي است.
 
وقتی دلم برات تنگ ميشه ميرم اون بالا پشت ابرا ريز ريز گريه ميکنم
پس هر وقت ديدی داره بارون مياد بدون دلم برات خيلی تنگ شده.
 
اگه کسی رو دوست داشتی امتحانش کن که اگه دوستت داشته باشه امتحانت ميکنه.
 
 
اگر در قلبتان عشق باشد٬ می توانيد هر روز معجزه کنيد...
 
 اي كاش آشنائيها نبود يا به دنبالش جدائي ها نبود
يا مرا با او نمي كردي آشنا يا مرا از او نمي كردي جدا

 روي دريچه ي قلبم نوشتم ورود ممنوع
عشق آمد و گفت من بي سوادم

عشقي كه با پر مرغي بدست آيد با ساقه ي كاهي از دست مي رود
امام صادق (ع)

آفتاب را به تو نمي دهم
تا خرده خرده بشكافي اش
و از آن هزار ستاره بسازي

 
در همه جاي اين زمين همنفسم كسي نبود زمين ديار غربت است از اين ديار خسته ام.
 
عشق حيات عاشق را تشكيل ميدهد والا معشوق تنها بهانه است
عشق تنها مرضي است كه بيمار از آن لذت ميبرد.
از تمام دنيا فقط چشمهايت را خواستم آيا آسمان سهم زيادي از دنياست؟

 

لذتي که در فراق هست در وصال نيست چون در فراق شوق وصال هست و در وصال بيم فراق

داستان غم انگيز زندگي اين نيست که انسانها فنا مي شوند ، اين است که آنان از دوست داشتن باز مي مانند

عشق را به کسانی بدهید که لایق آن هستند نه تشنه آن زیرا تشنه روزی سیراب خواهد شد

عشق هرگز قادر به تملک نیست. عشق آزادی بخشیدن به دیگری است. هدیه ای نامشروط است، عشق معامله نیست

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 3:35
به قلم: وحیدومهرداد |

هر کس به طریقی دل ما میشکند بیگانه جدا دوست جدا میشکند
به نام خدايي كه تو را آفريد ...
تقديم به او ... همنفس دور از من ...
 
سلام بهار زندگيم . خوبي گلم ؟؟؟ مثل هميشه ... همون مزاحم كوچولو كه داره با يادت نفس ميكشه . اين بار در جواب نامه هايي كه ... دوستت دارم . يا حق ...

نامه ي تو چقدر زيبا بود ... هر خطش را سه مرتبه خواندم ...
بعد آن را به روي يك دفتر ... تانخورده قشنگ چسباندم ...
نامه ي تو چقدر خوشبو بود ... بوي گلهاي رازقي ميداد ...
حرفهايت هنوز هم طعم ... عطر پائيز عاشقي ميداد ...
گفته بودي عجيب دلتنگي ... دل من هم براي تو تنگ است ...
پيش من هم غروب غمگين است ... پيش من هم طلوع كمرنگ است ...
خوشم آمد چقدر دانايي .. حالي از حال من نپرسيدي ...
ولي از پشت قاب دلتنگي ... زردي ام را چه زود فهميدي ...
ياس زرد دو خانه آنورتر ... داشت ديشب تورا دعا ميكرد ...
تشنه بود و نبودي و او داشت ... التماس پرنده ها ميكرد ...
گفته بودي ز غيبت باران ... باز هم درد مشترك داريم ...
تا بخواهي شقايق تشنه ... گل سرخ پر از ترك داريم ...
دوريت كار دست من داده ... فاصله كه ميان ما كم نيست ...
هيچ كس روزگار و اقبالش ... مثل ما بي نشان و مبهم نيست ...
فكرت اينجا ميان گلدان است ... جلوي چشم آرزوهايم ...
تو خودت را به جاي من بگذار ... تو دلت سوخت من چه تنهايم ؟؟؟
سالها ميشود كه با عكست ... توي اين شهر زندگي كردم ...
با يكي دو تماس كوتاهت ... ماه ها رفع تشنگي كردم ...
ولي آخر چقدر بنشينم ... نامه اي حرف روشني چيزي ...
گل خشكي ميان اين كاغذ ... كه به آن وعده اي بياميزي ...
بنويس از خودت از اين نامه ... دو سه خط مختصر فقط فهرست ...
فقط اين بار خواهشي دارم ... عكس تازه براي من بفرست  ...

بازم مثل هميشه ... منتظر جوابتم ... خداي نور و ابريشم ... قرارمون همون جايي كه ... يه دنيا عاشقشم ...

كسي كه بيشتر از همه دوست دارم هاي دنيا دوستت دارد ...
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 3:9
به قلم: وحیدومهرداد |

هر کس به طریقی دل ما میشکند بیگانه جدا دوست جدا میشکند
می سپارم دل به دریا . بی خیال

می شمارم لحظه ها را . بی خیال

میکشم بر دفتر نقاشی ام

نقش های زشت وزیبا. بی خیال

دوره گردی می شوم هر شب چو باد

دست تکرار غزل . بی خیال

لابه لای ان غزل ها میکشم

سر نوشت خیس خود را . بی خیال

گاه در آشفته بازار دلم

می شوم تنهای تنها . بی خیال

بی خبر از شعر پر تشویش عشق

می کنم خود را تماشا . بی خیال

گاه می سازم برای روح خود

نردبانی تا ثریا . بی خیال

گاه از ترس نبود مصرعی

می زنم عمری تقلا . بی خیال
ام كه: عشق مركب حركت است نه مقصد حركت نه زمان . .
آموخته ام كه: اين عشق است كه زخمها را شفا مي دهد.
آموخته ام كه : بهترين كلاس درس دنيا كلاسي است كه زير پاي خلاق ترين فرد‌‌( خالق يكتا) است.
آموخته ام كه: مهم بودن خوب است.ولي خوب خوب بودن ازآن مهمتر .
آموخته ام كه: تنها اتفاقا ت كوچك زندگي است كه زندگي را تماشايي مي كند. .
آموخته ام كه: خداوند متعال همه چيز را در يك روز نيافريد پس چطورمي شود كه من همه چيز را در يك روز بدست آورم . .
آموخته ام كه: چشم پوشي از حقايق آنها را تغيير نمي دهد. .
آموخته ام كه: در جست و جوي محبت و خوشبختي زماني براي تلف كردن وجود ندارد. .
آموخته ام كه: اگر در ابتدا موفق نشدم با شيوه اي جديدتر دوباره بكو شم.
آموخته ام كه: موفقيت يك تعريف دارد:(باور داشتن موفقيت) .
آموخته ام كه : تنها كسي كه مرا شاد مي كند. كه مي گويد تو مرا شاد كردي .
آموخته ام كه: گاهي مهربان بودن .بسيار مهمتر از درست بودن است .
آموخته ام كه: زندگي مثل طاقه پارچه است. هر چه به انتهاي آن نزديكتر مي شوي سريعتر
مي گذرد.
آموخته ام كه: بايد شكر گزار باشيم كه خدا هر آنچه مي طلبيم را به ما نمي دهد .
آموخته ام كه:هر چه زمان كمتري داشته باشيم كارهاي بيشتري انجام ميدهيم .
آموخته ام كه:هميشه براي كسي كه به هيچ عنوان قادر به كمكش نيستم دعا كنم .
آموخته ام كه: زندگي جدي است ولي ما نياز به دوستي داريم كه لحظه اي با او از جدي بودن دور باشيم .
آموخته ام كه:تنها چيزي يك شخص مي خواهد.فقط دستي است براي گرفتن دست او و قلبي براي فهميد نش .
آموخته ام كه: لبخند ارزانترين راهي است كه مي توان با آن نگاه را وسعت بخشيد .
آموخته ام كه: باد با چراغ خاموش كاري ندارد .
آموخته ام كه: به چيزي كه دل ندارد نبايد دل بست .
آموخته ام كه: خوشبختي جستن آن است نه پيدا كردن ......................


ای مسافر غریبه چرا قلبمو شکستی
رفتی و تنهام گذاشتی دل به ناباوری بستی
ای که بی تو تک و تنهام توی غربت سردی
می دونم بر نمی گردی شدی همرنگ دورنگی
همه ی زندگی من اون نگاه عاشقت بود
چرا فکر کردی به جز من یکی دیگه لایقت بود
رفتی و ازم گرفتی اون نگاه آشناتو
واسه من بردی گذاشتی التهاب آشناتو
حالا من تنها نشستم با نوای بی نوایی
چه غریبم بی تو اینجا ای غریبه بی وفایی

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 21:56
به قلم: وحیدومهرداد |

هر کس به طریقی دل ما میشکند بیگانه جدا دوست جدا میشکند
 

 

روزي روزگاري در جزيره اي زيبا تمام حواس زندگي مي كردند
شادي ، غـــم ، غرور ، عشق و... روزي خبر رسيد
كه به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت
پس همه ساكـنــيــن جزيره قايقهايشا ن را مرمت نموده و جزيره را ترك كردند
اما عشق مايل بـــــود تا آخرين لحظه باقي بماند
چرا كه او عاشق جزيره بود
وقتي جزيره به زير آب فرو مي رفت
عشق از ثروت كه با قايقي با شكوه جزيره را ترك ميكرد
كمك خواست و به او گفت : آيا ميتوانم با تو همسفر شوم.

ثروت گفت :
خير نمي تواني من مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايــــقــــم دارم
و ديگر جايي براي تو وجود ندارد.
پس عشق از غرور كه با يك كرجي زيبا راهي مكان امني بود كمك خواست
عشق گفت:
لطفا كمك كن و مرا با خود ببر
غرور گفت :
نميتوانم ، تمام بدنت خيس و كثيف شده و قايق مرا كثيف ميكني .
غم در نزديكي عشق بود
پس عشق به او گفت:
اجازه بده تا من با تو بيايم .
غم با صدايي حزن آلود گفت:
آه عشق من خيلي ناراحتم و احتياج دارم تا تنها باشم.

پس عشق اين بار به سراغ شادي رفت و او را صدا زد
اما او آنقدر غرق در شادي و هيجان بود
كه حتي صداي عشق را نيز نشنيد.
ناگهان صدايي مسن گفت:
بيا عشق من تو را خواهم برد .
عشق آنقدر خوشحال شده بود كه كه حتي فراموش كرد
نام ياريگرش را بپرسد و سريع خود را داخل قايق او انداخت
و جزيره را ترك كرد وقتي به خشكي رسيدند
پيرمرد به راه خود رقت و عشق تازه متوجه شد
كه چقدر به پيرمرد بدهكار است چرا كه او جان عشق را نجات داده بود .
عشق از علم پرسيد :
او كه بود ؟
علم پاسخ داد :
او زمان است .
عشق گفت :
زمان؟
اما چرا به من كمك كرد؟
علم لبخندي خردمندانه زد و گفت :

زيرا تنها زمان قادر به درك عظمت عشق است

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 21:51
به قلم: وحیدومهرداد |

هر کس به طریقی دل ما میشکند بیگانه جدا دوست جدا میشکند

شعر عشق

شاید اون جوری که باید قدرتو من ندونستم

 

                               حرفایی بود توی قلبم من نگفتم نتونستم              

 

من به تو هرگز نگفتم با تو بودن آرزومه

 

                         نقش اون چشمای معصوم لحظه لحظه رو به رومه

 

نیومد روی زبونم که بگم بی تو چی هستم

 

 

                          که بگم دیوونتم من زندگیمو به تو بستم

 

تو رو دیدم توی آینه توی تنهایی شکفتی

 

        من کلامی نمی گفتم که برام زندگی هس

 

 تو ندونستی که چون گل توی قلب من شکفتی

 

                      چشم تو پر از گلایه اما هرگز نمی گفتی 

                                           

 ......((بنام اوکه همه کس است))....... 

اگر روزی گذرت به قبرستان افتاد******

              باانگشتانت قبرم رابشکاف******

اگردیدی چیزی در آن می تپد******

         بدان آن قلب من است که از عشق تو می تپد******

 

در این دنیا که حتی ابر نمی گرید به حال ما ،همه از هم گریزانند

تو هم بگذار از این تنهایی ،چون می گذرد غمی نیست!!!!!محبت رابه دل دادن فضای سینه می خواهد...!

            بایاد یکدیگر بودن دلی بی کینه می خواهد...!

             من آهنگ غریب روزگارم

      غمی در انتهای سینه دارم

                 تمام هستی ام یک قلب پاک است

      که آن را زیر پایت می گذارم

 

 دوستت دارم!زندگی چیست؟

۱. به اجبار به دنیا آمدن)))

    ۲.باتعصب زندگی کردن)))

         ۳. باآرزو مردن و رفتن)))

  ۴. وزندگی گلی است به نام غم،آینه ای دارد بنام دل،)))

      فریاد باندی است به نام آه۰۰۰۰۰

                                           دوستت دارم ..f

                                  دوستت دارم...f

                          دوستت دارم...f

چرا وقتی که آدم تنها می شه             غم وغصه اش قد یه دنیا میشه

میره یه گوشه پنهون می شه               اونجا رو مثل یه زندون می بینه

غم تنهایی اسیرت می کنه                   تابخوای بخنبی پیرت میکنه

                     وقتی که تنها می شم اشک توچشمام پر می زنه

                      غم میاد یواش یواش خونه دل می زنه

می گن این دنیا دیگه قدیما نمی شه            دل این آدما زشته دیگه زیبا نمی شه

                             

صد بار بدی کردی دیدی ثمرش را.....

           خوبی چه بدی داشت که یک بار نکردی......

 

نشاط انگیزو ماتم زایی ای عشق .....

    عجب رسوا گرو رسوایی ای عشق ....

اگر چنگ تو باجانی ستیزد.....

          چنان افتد که دیگر بر نخیزد
تا حالا به کفشات نگاه کردی

        دو تا عاشق دو تا همراه که بی هم میمیرن

وبا هم خاکی میشنبدون هم زیر بارون نمیرن

                کاش آدما از کفشاشون یاد بگیرن

همه کلماتی را که از نخستین روز افرینش بر زبان انسان جاری شده

 

است گرد می آورم و از میان آنها کلمات روشن و  سپید را انتخاب

 

میکنم تا

 

عاشقانه ترین شعر را برای تو بسرایم

 

من روزهای طولانیست که بر کوهی از کلمات نشسته ام و زمین را با

 

خیال هایم رنگ میزنم و برای مردم پنجره های تازه و مهتاب می آورم

 

اما…. هنوز نمیدانم با چه زبانی به تو بگویم دوستت دارم

 

 تا خورشید گرم و مهر آمیز به ما نگاه میکند

 

 تا دلها عاشق می شوند و به تپش می افتند

 

تا گل سرخ به ناز می روید

 

 تا شعله ها سر کش اند

 

 تا دریا موج می زند

 

تا کویر ها تشنه اند و

 

 تا تو هستی

 

دوســـــــــــــتت دارم

 

 

می نویسم از  قلب مهربانت از ان احساس پاکت

می نویسم از چشمان زیبایت ازنگاه پر از عشقت

با صداقت می نویسم نخستین عشقم تویی و با یکدلی می نویسم که با تو

تا اخرین لحظه خواهم ماند

با چشمان خیس می نویسم که خیلی مهرت در دلم نشسته و با بغض می نویسم

که مرا تنها نگذار عزیزم

می نویسم از ان حرفهای شیرینت و ان لحظه ی رویایی که من و تو در ان اشنا شدیم

و شیفته ی قلب های سرخ هم شدیم

ان چه که می نویسم حرف دل است و بس!

حرف دل عاشق و بی قرار من

می نویسم و فریاد می زنم

با تمام وجود دوستت دارم عشق من

هاشونو پیدا کنن و بعدا قلبشونو تقدیم کنن!

قلبشونو تقدیم هر کس نکنن!

به چشمانت بیاموز هر کس ارزش دیدن ندارد!!!!!!!!
ای کاش که معشوقه ز عاشق طلب جان می کرد .......

تا که هر بی سرو پایی نشود عاشق کَس......

براي عشق تمنا كن ولي خار نشو. براي عشق غرور كن ولي غرورت را از دست نده.

براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو. براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه.

براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن. براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير.

براي عشق وصال كن ولي فرار نكن. براي عشق زندگي كن ولي عاشقانه زندگي كن.

براي عشق بمير ولي كسي رو نكش. براي عشق خودت باش ولي...

قلبت را خالي نگه دار که اگر  روزي خواستي کسي را در قلبت جاي دهي سعي کن که فقط يک نفر باشد به 

 او بگو که تو را بيشتر از خودم و کمتر از خدا دوست دارم ... زيرا که به خدا اعتقاد دارم و به تو نياز دارم.

*********************************************

ميدوني سخت ترين روز چه روزيه ؟؟؟ روزي که قلبهايي که در کنار هم براي هم مي تپيدن از هم جدا

بشن .قلبهايي که محرم هم بودن محرم دل کس ديگري بشن .

******************************************

عشق مثل گنجشک مي مونه اگه محکم بگيريش تو دستات مي ميره اگه شل بگيريش فرار مي کنه پس بايد

 یه جوري بگيريش که تو دستات خوابش ببره 

عشق فراموش کردن نیست  .............................  بلکه بخشیدن است

عشق گوش دادن نیست  .............................  بلکه درک کردن است

عشق دیدن نیست  .................................. بلکه احساس کردن است

عشق جا زدن و كنار كشيدن نيست  ........  بلكه صبر كردن و ادامه دادن است

 

برای تو....

مرا کم دوست داشته باش اما ...
....

مرا کم دوست داشته باش اما هميشه دوست داشته باش!
مرا کم دوست داشته باش اما هميشه دوست داشته باش!...
اين وزن آواز من است
عشقي که گرم و شديد است
زود مي سوزد و خاموش مي شود
من سرماي تو را نمي خواهم
و نه ضعف يا گستاخي ات را
عشقي که دير بپايد، شتابي ندارد
گويي که براي همه عمر، وقت دارد
مرا کم دوست داشته باش اما هميشه دوست داشته باش
اين وزن آواز من است
اگر مرا بسيار دوست بداري
شايد حس تو صادقانه نباشد
کمتر دوستم بدار
تا عشقت ناگهان به پايان نرسد
من به کم هم قانعم
و اگر عشق تو اندک، اما صادقانه باشد
من راضي ام
دوستي پايدار از هر چيزي بالاتر است
مرا کم دوست داشته باش اما هميشه دوست داشته باش
اين وزن آواز من است
بگو تا زماني که زنده اي، دوستم داري!
و من تمام عشق خود را به تو پيشکش مي کنم
تا زماني که زندگي باقي است
هرگز تو را فريب نمي دهم، چه اکنون وچه بعد ازمرگ
هميشه با تو صادق خواهم ماند
و امروز در بهار جواني ام
عشقم به تو اطمينان مي بخشد
مرا کم دوست داشته باش اما هميشه دوست داشته باش
اين وزن آواز من است
عشق پايدار، لطيف و ملايم است
و در طول عمر، ثابت قدم
با تلاش صادقانه
چنين عشقي به من هديه کن
و من با جان خود
از آن نگهداري خواهم کرد
در خشکي يا دريا
در هرجا ودر آب وهوا
عشق پايدار، ثابت وهميشگي است
مرا کم دوست داشته باش اما هميشه دوست داشته باش
اين وزن آواز من است، همان گونه که وزن زندگي است
 

 برای تو.........

در روياهايم برايت احترام قائلم روزي که آمدي، آنقدر خوب بودي که براي دل بستن به تو دليل نخواستم. وقتي دستت را به نشانه دو
ستي به سويم دراز کردي، در دل سپردن به تو ترديد نکردم. تو را همنفس خطاب کردم و با تو سرود زندگي خواندم.
وقتي به تن پژمرده‌ام آب دادي، با بهار خاطره‌هاي قشنگ تو، شکوفه دادم. تابستان را با تو پاييز کردم و پاييز را با تو به زمستان رساندم. در سرماي دلخراش زمستان زير بارش برف و باران يک لحظه‌ از نغمه لبهايت غافل نشدم و زير چتر نگاه تو پناه گرفتم. و چتر بهانه‌اي بود در زير باران تا عشق شکل بگيرد در ميانمان

 

تو و من........؟؟؟؟

تو مثل راز پاییزی و من رنگ زمستانم
چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمی دانم
تو مثل شمعدانی ها پر از رازی و زیبایی
و من در پیش چشمان تو مشتی خاک گلدانم
تو دریایی ترینی آبی و آرام و بی پایان
و من موج گرفتاری اسیر دست طوفانم
تو مثل آسمانی مهربان و آبی و شفاف
و من در آرزوی قطره های پاک بارانم
نمی دانم چه باید کرد با این روح آشفته
به فریادم برس ای عشق من امشب پریشانم
تو دنیای منی بی انتها و ساکت و سرشار
و من تنها در این دنیای دور از غصه مهمانم
تو مثل مرز احساسی قشنگ و دور و نامعلوم
و من در حسرت دیدار چشمت رو به پایانم
تو مثل مرهمی بر بال بی جان کبوتر
و من هم یک کبوتر تشنه باران درمانم
بمان امشب کنار لحظه های بی قرار من
ببین با تو چه رویایی ست رنگ شوق چشمانم
شبی یک شاخه نیلوفر به دست آبیت دادم
هنوز از عطر دستانت پر از شوق است دستانم
تو فکر خواب گلهایی که یک شب باد ویران کرد
و من خواب ترا می بینم و لبخند پنهانم
تو مثل لحظه ای هستی که باران تازه می گیرد
و من مرغی که از عشقت فقط بی تاب و حیرانم
تو می آیی و من گل می دهم در سایه چشمت
و بعد از تو منم با غصه های قلب سوزانم
تو مثل چشمه اشکی که از یک ابر می بارد
و من تنها ترین نیلوفر رو به گلستانم
شبست و نغمه مهتاب و مرغان سفر کرده
و شاید یک مه کمرنگ از شعری که می خوانم
تمام آرزوهایم زمانی سبز میگردد
که تو یک شب بگویی دوستم داری تو می دانم
غروب آخر شعرم پر از آرامش دریاست
و من امشب قسم خوردم تر ا هرگز نرنجانم
به جان هر چه عاشق توی این دنیای پر غوغاست
قدم بگذار روی کوچه های قلب ویرانم
بدون تو شبی تنها و بی فانوس خواهم مرد
دعا کن بعد دیدار تو باشد وقت پایانم

 

و عشق یعنی........

!

 
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 19:59
به قلم: وحیدومهرداد |

هر کس به طریقی دل ما میشکند بیگانه جدا دوست جدا میشکند

ای سزاوار محبت ای تو خوب بی نهایت

 

همه ذرات وجودم به وجودت کرده عادت

 

به خدا دوست داشتن تو هم یک عشقه هم یک عادت

 

نشد یک لحظه از یادت جدا دل

 

زهی دل آفرین دل مرحبا دل

 

 زدستش یک دم اسایش ندارم

 

نمی دانم چه باید کرد با دل

 

 هزاران بار منعش کردم از عشق

 

 مگر برگشت از راه خطا دل؟

 

به چشمانت مرا دل مبتلا کرد

 

 فلاکت دل مصیب دل بلا دل

 

 از این دل داد من بستان خدایا

 

 زدستش تا به کی گویم خدا دل؟

 

 درون سینه آهی هم ندارم

 

 ستمکش دل پریشان دل گدا دل

 

+ نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 17:12
به قلم: وحیدومهرداد |

هر کس به طریقی دل ما میشکند بیگانه جدا دوست جدا میشکند
برو اما فراموش نکن برو که این عشق با ما نمی سازد خاطراتت را چه تلخ وچه شیرین جمع کن همه راباخودت ببر برو ولی بدان که من دیوانه وار تو رادوست می داشتم بدان که یک دریا اشک ریختم زندگیم را عشقم را فدای ان قلب نامهربانت کردم برو اما بدان قلبم را شکستی عشق را در قلبم شکستی  برو به همان سرزمین خوشبختی ها  تا من نیز در این سرزمین که یک با وفا نیست تنها بمانم همه امیدم به تو بود زندگی را با تو زیبا می ذیدم اگر دوسه خطی نوشتم برای تو بود عشق تو بود حالا دیگر نه امیدی در دل دارم نه زندگی را زیبا می بینم  ونه دیگر شوقی برای نوشتن دارم  همه را سوزاندی  هر چه از عشق تو نوشته بودم را سوزاندی وتنها خاکستر ان وچند تیکه کاغذ نیمه سوخته  که از جدایی بروی ان نوشته شده  بود مانده در قلبم  برو اما فراموش نکن کخ گاهی  اگر خورشید دیدی مرا نیز یاد کن اگر زیر باران قدم زدی به یاد من نیز باش بدان من همیشه یک تنها می مانم وبا هیچ کس عهد پیمانی خواهم بست عاشقی ازماگذشت نه حوصله  خواندن این قصه تلخ رادارم ونه در دلم شوقی برای عاشق شدن ذ دارم عاشقی از ما گذشت تنها ارزوی خوشبختی تو را از خدای خویش دارم وشاید بعد از زمان جدایمان بتوانم با این ارزو همچنان عشقم را به تو ثابت کنم ای که تو مرا سوزاندی وقلب عاشق ودربدرم راشکستی ومرا باکوله باری از غم قصه رها کردی سرنوشت هوای ما رانداردوزندگی با ما هم ساز نیست

+ نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 16:57
به قلم: وحیدومهرداد |

هر کس به طریقی دل ما میشکند بیگانه جدا دوست جدا میشکند
 

می نویسم برای تو برای او برای همه ازعشق نوشتن احساس می خواد  لذت می خواد غرور می خواد حرف دل عاشقان رابه زبان ساده می نویسم تاهمه انها که عشق راتجربه کردن وشیرینی وتلخی زندگی راچشیدن تنهای مرا به سادگی می فهمودرک کنند وانهارابه یاد خاطرات شیرین وتلخ باعشق بودنشان بیندازم مینویسم ازعشقوازدرد عشق ودردل تنهایی های ان قلم وکاغذ زندگی ازبچگی بامن رفیق بودند واین احساسات پراز عشق که شما می خوانید احساس زیبای است که خدا به من هدیه داده سپاس ان خدایی که نعمت بزرگ نوشتن رابه من عطاکرده متنهای من نه شعراست نه کلمات ادبی تنها کلام صادقانست که همه وهمه کلام من عاشق است به امید روزی که ما پاک ومقدس باشیم می نویسم برای تو برای او برای همه  پس بخوان با غرور تمام متنهای مرا

 
+ نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 16:52
به قلم: وحیدومهرداد |

هر کس به طریقی دل ما میشکند بیگانه جدا دوست جدا میشکند

دوستان گل نظر یادتون نره

+ نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 16:47
به قلم: وحیدومهرداد |

هر کس به طریقی دل ما میشکند بیگانه جدا دوست جدا میشکند

امشب ازاسمان دیده تو روی شعرم ستاره می بارد درسکوت سپید کاغذ ها پنجه هایم جرقه می کارد شعردیوانه تب الودم شرمگین ازشیار خواهش ها  پیکرش رادوباره می سوزد عطش جاودان اتش ها اری اغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه ناپیداست من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست اه بگذارگم شوم درتو کس نیاد زمن  نشانه من روح سوزان اه مرطوب بوزد تن ترانه مندانی اززندگی چه می خواهم من تو باشم پای تاسر تو زندگی گر هزار باره بود باردیگرتو باردیگر تو بسکه لبریز از تو می خواهم چون غباری زخود فرو ریزم زیر پای تو سر نهم ارام به سبک سایه اویز اری اغازدوست داشتن است گرچه راه ناپیداست من به پایان دگر نیندیشم  که همین دوست داشتن زیباست

+ نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 16:45
به قلم: وحیدومهرداد |

هر کس به طریقی دل ما میشکند بیگانه جدا دوست جدا میشکند
+ نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 16:42
به قلم: وحیدومهرداد |

هر کس به طریقی دل ما میشکند بیگانه جدا دوست جدا میشکند
+ نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 16:41
به قلم: وحیدومهرداد |

هر کس به طریقی دل ما میشکند بیگانه جدا دوست جدا میشکند
سلام به دوستان گلم خیلی خیلی خوش اومدید.

+ نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 16:11
به قلم: وحیدومهرداد |

هر کس به طریقی دل ما میشکند بیگانه جدا دوست جدا میشکند
+ نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 22:24
به قلم: وحیدومهرداد |

هر کس به طریقی دل ما میشکند بیگانه جدا دوست جدا میشکند
+ نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 20:31
به قلم: وحیدومهرداد |

هر کس به طریقی دل ما میشکند بیگانه جدا دوست جدا میشکند

© 2006-2007 dariushkamani.blogfa.com - All rights reserved - Powered by Blogfa.com - Temp by D A R I U S H
> > <
منبع اصلي كدهاي جاوااسكريپت
http://dariushkamani.blogfa.com
>